المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
671
مروج الذهب ( فارسى )
ايران بمقابله او شتافت قعقاع به دو گفت « تو كيستى ؟ » گفت « من بهمن پسر جادويه هستم » وى بنام ذو الحاجب معروف بود قعقاع بانگ برآورد « اكنون موقع خونخواهى ابى عبيد و سليط و كشتگان روز پل است » زيرا ذو الحاجب بود كه آن روز بجنگ مسلمانان آمده و بطوريكه گفتيم آنها را كشته بود دو حريف بجولان آمدند و قعقاع بهمن را بكشت گويند قعقاع آن روز سى نفر را در سى حمله بكشت كه در هر حمله يكى را ميكشت و آخرين كسى را كه كشت يكى از بزرگان ايران بود كه بزرگمهر نام داشت و قعقاع درباره او گفت « در حال هيجان شمشير را به كار گرفتم كه چون شعاع خورشيد فرود ميآمد در روز اغواث كه شكست ايرانيان بود آن قوم را با شمشير به سختى ميزدم » در اين روز اغور بن قطبه شهريار سيستان بميدان آمد و دو حريف همديگر را بكشتند در همين روز سعد بيمار شد و بقلعه عذيب رفت و از بالاى قلعه مراقب مردم بود دو گروه درهم آويختند و مسلمانان پيوسته نام و نسب خويش ميگفتند و چون سعد اين بشنيد با كسانى كه بالاى قصر نزد وى بودند گفت « اگر اين وضع همچنين بود كه نام و نسب گفتن ادامه داشت مرا بيدار نكنيد كه مسلمانان بر دشمن غلبه دارند و اگر خاموش شدند مرا بيدار كنيد كه علامت شر است » و هنگام شب جنگ مغلوبه شد . ابو المحجن ثقفى در پائين قصر محبوس بود و بانگ مسلمانان را كه نام پدر و عشيره خويش ميگفتند با صداى آهن و غوغاى جنگ بشنيد و از اينكه در جنگ شركت ندارد غمين شد و افتان و خيزان تا بالا پيش سعد رفت و از او بخشش و رهائى خواست و تقاضا كرد آزادش كند كه بميدان رود سعد با او خشونت كرد و از خويشتن براند و او پائين آمد و سلمى دختر حفصه زن مثنى بن حارثه شيبانى را كه سعد پس از مثنى بزنى گرفته بود بديد و گفت « اى دختر حفصه آيا كار خيرى توانى كرد ؟ » گفت « چه كار خيرى ؟ » گفت « مرا رها كنى و اسب بلقا را به من عاريه دهى و من بقيد قسم